کاشی های آبی
دست نویس های دنیا
فرقی ندارد من یا کاشی های آبی کجا باشیم ...فعلا: بعدا نوشت : - ببخشید دوستان...حسابی عصبانی بودم لینک رو اشتباه گذاشتم...که البته الان تصحیح شد... - شاید تمام یا بخشی از اولین نوشته هام رو به پرشین بلاگ منتقل کنم...ترتیبش احتمالا بسته به علاقه ای ست که خودم به نوشته ام داشتم...خوشحال میشم دوستان جدیدم اونا رو بخونن...و البته برای اینکه کسی فکر نکنه که هر کدوم از پُست های قدیم ام "یک نوشته مرده" است به همه نظرات پاسخ میدم...الان که فکر میکنم این کار برام جذابیت داره...چون حسی که حالا دیگه نیست رو می تونم دوباره تجربه کنم و شاید از یک دریچه دیگه.. - راستی من امروزم نرفتم سر کار...اینترنت سرعت بالای مفت هم ندارم ...حیف... - لطف میکنید اگر لینکم رو توی وبلاگتان تصحیح کنید. یکی می فهمد یکی نمی فهمد یکی می فهمد یکی نمی فهمد یکی نمی فهمد کسی نمی ماند که بفهمد پی نوشت : - کاش مردم لا به لای دلشان پیدا بود! - یک پنجره برای من کافیست یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت... از آینه بپرس نام نجات دهنده ات را آیا زمین که زیر پای تو می لرزد تنها تر از تو نیست؟ (فروغ) می خوام به پرشین بلاگ کوچ کنم... چه پیشنهادی برای اسم وبلاگم دارید...؟ چه اسمی با نوشته هام همخوانی دارد...؟ نظرتون راجع به همین عنوان "کاشی های آبی " چیه...؟ راست نوشت : برای گلدون دستات یه سبد رازقی دارم بهترین قلبو تو دنیا واسهء عاشقی دارم پی نوشت:آخیش...چه قدر تنوع خوبه...تا حالا از این شکلک ها نذاشته بودم... بخشید دفعه دیگه تکرار نمیشه... امروز همین جور الکی روحم شاده... چه قدر خوبه که حواسش به رانندگیه...حس میکنم توی یه خونه سیار با هم زندگی می کنیم دلم می خواد لب پنجره های ماشینش گلدون بزارم ! منو میبره بالاترین نقطه این شهر ...تعداد خونه هایی که چراغاش قرمز اند رو میشمره... از این که چشماش تموم وسعت شهر رو دور میزنه خوشم میاد...کنارش می ایستم...چه قدر خوب که قدش ازم بلند تره ...لبخند می زنم...نمیبینه...جای فلان اتوبان و فلان پارک رو بهم نشوند میده...اصلا گوش نمیکنم... انگشتام با ترس و لرز بازوشو میگیرند...غرور مردونه اش نمیزاره هیچ خطی از لذت توی چهر ه اش بیفته...بازوهای قوی اش وسوسه ام میکنه...چه قدر دلم میخواد بهش تکیه کنم ...اما انگشتام قهر میکنند... بهشون بر خورده ... دست به سینه کنارش وایمیستم ...هنوز غرق تاریک و روشنای این شهره! دلم کوتاه میاد ...میره منت کشی ...این پا و اون پا میکنم که شاید بازوم به بازوش بخوره ...میدونه که سردم شده ...منتظرم میشم که دستش رو حلقه کنه دور شونه هام و تنم به خودش بچسبونه . . . سیاهی های تونل تموم میشه...تصویر آدمهایی که منتظرند قطار بایسته و خودشون رو به درا بچسبونن که شاید بتونن قبل از دیگران وارد بشن و صندلی کسانی که این ایستگاه پیاده میشن رو بگیرن مخدوش و کشدار از جلوی چشمام رد میشن...لازم نیست مثله خیلی ها به تابلوهای راهنما زل بزنم که ورودی خط ۱ مترو رو پیدا کنم ...مسیر هر روزمه...گاهی فقط به موزاییکاش خیره میشم..نیازی نیست حتی از ترس هجوم آدم هایی که سوار یا پیاده میشن از رویاهام بیام بیرون...! خیره میشم به سیاهی ها... میگه میای تا اون تیر چراغ برق بدویم...هنوز جواب ندادم...که مثل برق میره...شروع می کنم به دویدن ... خوب معلومه که بهش نمیرسم ولی دلم میخواد برگرده بهم نگاه کنه...دلم میخواد به خاطر من رول بازی کنه آرومتر بره تا من بهش برسم...اما انگار فقط براش مهمه که ریه هاشو از هوای خنک پر کنه... کنار تیر چراغ برق وای میسته دستش رو به کمرش میزنه بهم نگاه میکنه و از ذوق رسیدن می خنده... بهش که میرسم منتظر پهنای سینه اش می مونم که نفس هامو آروم کنه ...بی اختیار بهش خیره شدم تنم مثله یه چوب خشک آماده افتادنه ...خنده توی چشماش دلم رو برای یه بوسه دزدکی آماده میکنه...منتظر می مونم اما... . . . دستگاه داره پول رو میشماره ...لطفا کارت خود را بردارید...لطفا وجه خود را بردارید...لطفا ... به صفی که پشت سرم برای گرفتن پول از دستگاه خودپرداز مترو بسته شده نگاه نمیکنم ... دنبالش راه می افتم دستاشو کرده توی جیبشو آروم قدم میزنه ... در تمام مدت یه عالم خاطره تعریف کرد ولی من هیچ کدومو یادم نمی آد کلی جک گفت منم کلی خندیدم اما باز هم یادم نمی آد... نمیدونم چند ساعته که اینجاییم ...اینجا...بلندترین جای این شهر... خودم رو دلداری میدم:میدونه که من اینجا رو دوست دارم...برای اینکه خوشحالم کنه منو آورده اینجا... داره میبینه که خسته شدم و نمیتونم راه بیام...الانه که دستمو بگیره ... میدونه که دوستش دارم...لابد اونم... . . . نمیدونم از کجا سبز شد...نگاهم رو که تا حالا فقط موزاییکای راهروهای مترو رو میشمرد تا بلندی یک مرد بالا می آرم...سد راهم شد...نگاهم به نگاهش نرسیده که میگه:سلام...ببخشید من می خواستم چند لحظه وقتتون رو ... سوار ماشین شدیم هنوز تنم پر از هوسه با اون بودنه...موهام رو زیر روسری قایم میکنم گل سری رو که به خاطرش زده بودم ندید...خیره میشم به زن و مرد توی ماشین کناری...نمیخوام به چیزی فکر کنم...صدای ضبط ماشین رو بلند تر میکنه....: چون است حال بستان ای باد نو بهاری نفهمیدم چی ها گفت...توی چشماش داشتم رویاهامو دنبال میکردم...بهش گفتم : متاسفم ... با چشمای معذب گفت:خب ...میشه شماره منو داشته باشید...؟ فکر کنم این بار دیگه لازم نبود چیزی بگم...انگار جوابشو از اشک هایی که بین سیاه و سفید چشمام مردد بودند گرفت... پله ها رو تا خیابون بالا اومدم چه قدرخوب که تابستونه...چه قدر خوب که سیاهی یه عینک آفتابی بزرگ می تونه بیتابی این اشک ها رو آروم کنه...چه قدر خوب که تو فقط یه رویایی...! آهنگ بالا رو اگه نشنیدید از دست ندید اينم لينکش : نوبهاري - محسن نامجو بارگه ات آلود به خون دلم بشوی به غمزه ای دیگر بار پی نوشت: - فکر کن یه حرف بزنی بعد خودت قاه قاه بهش بخندی...ای بابا...دیگه تظاهر هم نمیشه کرد...تابلو شده...مگه نه؟! - سر از حساب کتاب این دنیا در نمی آرم... اگه این یکی یه چند روزی دیرتر پیداش می شد کدوم رسالت الهی روی زمین ِ خدا می موند...؟! بغل نوشت: برو اون ور! نمی خواد بغلم کنی ! گفتی پدر مادر سیاست کی بود...؟!! در مورد جنبش آغوش رایگان یا free hugs حتما یه چیزایی شنیدید .... یادمه اولین بار یه کلیپ توی فیس بوک دیدم...مردی که پلاکاردی دستش بود : آدم ها از کنارش رد میشدن...بعضی هاشون با یه نیشخند... یه پیرزن که پشتش ایستاده بود به شونه اش زد و در آغوش اش گرفت...و آغوش و آغوش... پسر سیاه پوستی که هدفون داشت ... دختر جوونی که توی یه کافه تنها نشسته بود ... زنی که کنار همسرش قدم میزد...مردی که با یه کلاه بزرگ سوار موتور بود ... پیرمردی که برای در آغوش گرفتن اونقدر اشتیاق داشت که سرش رو از پنجره ماشین بیرون آورد بدون اینکه کمربند ایمنی رو باز کنه.... دختر کوچولویی که پرید توی بغل مرد... چند تا دخترو پسر که همه با هم مرد رو در آغوش گرفتن و آغوش و آغوش... اون قدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که بلند بلند گریه میکردم...بی پروا و بی پروا ... پی نوشت : - این یک بغل نوشت است....که البته هول هولکی نوشته شد...سرمان شلوغ است این روزها...مثل همیشه! - تو رو خدا نگید این جنبش آغوش رایگان توی ایران و با ایرانی جماعت شدنی نیست...که زیاد شنیدیم و علل اش هم معلومه...پس الکی هیچ کس رو محکوم به بی جنبگی نکنید! - دلم می خواست چند تا لینک بزارم ...چند تا کلیپ...و یه مطلب در مورد این که ماجرا چه طوری شروع شده...اما لطفا زحمت این کارا با خودتون ...توی نت سرچ بفرمایید...زیاد یافت میشود... بعدا نوشت : توی این دو تا لینک میتونید یه چیزایی در موردش بخونید: - این آهنگ شهریار قنبری رو هم گوش کنید...زیباست... بغلم کن به رسم مرغان دریایی- شهریار قنبری دلخور بعدا نوشت: چه اهمیت دارد،گاه اگر می رویند قارچ های غربت؟ زمین، عشق، پنجره، فکر، هر کجا هستم باشم آسمان مال من است، مال من است!!! - ببخشید...باید شعر سهراب را پس و پیش میکردیم تا منظور برسد و دلمان کمی خُنُک شود...! قبل نوشت: 1-این یه بغل نوشت است. 2-دلم گرفته ...یه کم مریض ام...وقتایی که مریض میشم خیلی لوس میشم... وقتی یه دختربچه بودم و وقتی یه دختر نوجوون شدم فکر می کردم بابام یه مرد قد بلند و قوی هیکله...ته طغاریش بودم و تقریبا هر روز عادت داشت که بغلم کنه...دستای قوی اش رو دور بدنم حلقه میکرد منو از زمین بلند می کرد و سفت توی بغلش فشار میداد...اون قدر سفت و محکم که نفسم بند میومد و حتی نمیتونستم جیغ بزنم...یادمه وقتی منو پایین می ذاشت بدنم سِر می شد و کلی نق میزدم و مامان و بابا هم می خندیدند...اما راستش یه کم که میگذشت و درد شونه ها و بازوهام کم می شد یه حس خیلی خوب داشتم نمیدونم چی...اما انگار سر حال تر بودم....انگار حس میکردم که هیچ کس نمیتونه بهم آسیبی برسونه انگار حتی فکرهای آزار دهنده هم دیگه توی ذهنم نبودند...نمیدونم توی آغوش یه پدر چه جور اکسیری برای دختر وجود داره...ولی به معنای واقعی و واقعی امن ترین جای دنیاست... درست وقتی که دیگه یه دختر بزرگ شده بودم...بابا سکته کرد...و مجبور شد عمل "بای پس" قلب انجام بده ...نمی خوام بگم که چی بهم گذشت و اون روزا چه حسی داشتم... اما از اون روز به بعد دیگه بابا نتونست منو مثله قبل بغل کنه...فقط گاهی با دست چپ اش سر منو به سینه اش می چسبوند و با دستای بزرگش موهای منو نوازش می کرد...از اون روز به بعد بغل بابا برای من شد یه کابوس...دیگه دوست نداشتم بغلم کنه...آخه وقتی این کارو می کرد تمام صحنه های سکته و بیمارستان و بستری شدنش یه دفعه می اومد جلوی چشمام...یه دفعه دلم میگرفت ...به زحمت می تونستم اشک هامو جمع و جور کنم که نبینه....خودمو از بغلش می کشیدم بیرون...در واقع فرار می کردم ...گاهی فکر میکنم خودش چه حسی داره...آیا از این که دیگه مثله بچگی هام نمیزارم بغلم کنه ناراحت میشه...؟ البته من سعی می کنم جلوی بابا ژست یه خانم بالغ و متشخص و پر مشغله رو بگیرم که یعنی بابایی ! من دیگه بزرگ شدم! نمیدونم شاید فکر میکنم اینجوری ناراحت نمیشه... فقط میدونم بغل بابا امن ترین جای این دنیاست.... گاهی چه قدر دلم میخواد دوباره اون رو تجربه کنم...همون جور سفت و محکم...طوری که نفسم بند بیاد و جیغ بزنم.... جان گری : مردان مریخی!حداقل روزی 4 بار همسرتان را در آغوش بکشید...!!! 4بار....4 بار.... دارم حساب می کنم چند تا بغل بهم بدهکاری...؟! من 27 سال و 3 ماه و 23 روزمه... خوب ... اگه از 20 سالگی حساب کنم (یعنی کلی بهت تخفیف بدم!).... تو حداقل به اندازه 7 سال و 3 ماه و 23 روز (یعنی کلا 2669 روز) باید روزی 4 بار بغلم می کردی که نکردی...! یعنی : (بغل- تا حالا ) 10676 = 4 (بغل-روز) * 2669 (روز) خُب....ده هزار و ششصد و هفتاد و شش تا بغل بهم بدهکاری... نمیدونم چی بگم.... بدهی ات خیلی سنگین شده.... خُب...بهتره اصلا این طرفا آفتابی نشی... فرار کن ! پی نوشت : جان گری را که می شناسید؟همانی که یک کتاب نوشت : مردان مریخی زنان ونوسی و وقتی دید حسابی کارش گرفت ، باز هم کتاب نوشت : - پسران مریخی دختران ونوسی - مادران مریخی بچه های ونوسی - مدیران مریخی کارمندان ونوسی . . . - میزهای مریخی صندلی های ونوسی خلاصه هی نوشت و هی نوشت... اون قدر که همه فهمیدن اونجایی که آدمیزاد پیدا نمیشه ، زمینه نه مریخ و ونوس...! 2 - آهنگ مشترک فرامرز اصلانی و شهرزاد سپانلو : "به هم نمی رسیم ما " (از این لینک هم میتونید بشنوید و هم دانلود کنید) اینم شعر زیباش : هنوز روی بالشم نشسته عطر تن تو 3- به گمانم این بغل نوشت ها ادامه داشته باشد... کاشی هایم آبی دست من خونابی کودکانم بی خواب زنان بی پروا نالهء آن دف و چنگ ترسِ از نام ، ز پروای ستم کودکانم بی نام زنان در پی ننگ همه مردآ بر دار همۀ سردارها تک و تنها در جنگ کاشی هایم آبی دست من خونابی همه مرغ آ ز قفس پرگشوده ز تمنای نفس همه عمر داده ز دست بالهاشان بشکست مانده در قاب هوس کودکانم بی آب زنان در پس رنگ در پی آب حیات ناله هرزۀ شهر که همی جوید و گوید که خدا ؛ همه را خواهد سوخت همه را خواهدبست کاشی هایم آبی دست من خونابی کودکانم در حسرت مردان در عزلت زنان اما تنها زنان اما تن ها! بهتر آن است که بخوانیم همه آن لولی وَش تنهای خَش دزدی فکر من دزدی حس تو زنان در پی هم دانه ها بر دام اند... پی نوشت: این اولین نوشته این وبلاگ بود و دوباره دارم تکرارش می کنم ...دوستی پرسیده بود چرا اسم وبلاگم رو " کاشی های آبی " گذاشتم...شاید جواب را پیدا کند... نقاشی اثر اولبینسکی ( از وبلاگ همان دوست: اپوخه ) بهترین جای دنیا همین جاست همین مکعب مستطیلی که تن تو از هستی اشغال کرده.... بهترین جای دنیا همین جاست اگر مجبور نباشی وانمود کنی که همه چیز خوبه و آرام و تو خوشبختی...و گاهی حتی بتونی احساس بد بختی ، بد شانسی و انزجار داشته باشی... بهترین جای دنیا همین جاست وقتی به خودت اجازه بدی با تمام شکست ها دوباره عشق رو تجربه کنی اگرقبول کنی که هنوز هم قلب داری... وقتی که از لرزش هاش بی تاب بشی.... بهترین جای دنیا همین جاست اگر از ترس ها و اضطراب ها و پشیمانی و نفرت و گناهات فرار نکنی و بدونی آنچه که از تو سر می زنه برآیند عقاید ، عواطف ، نیازها و شرایطی ست که داشتی و هیچ کس نمیتونه تو رو سرزنش کنه ...چرا که تو حتی به تکرارشون هم مختاری... بهترین جای دنیا همین جاست اگر بغض هات رو نخوری و بتونی همون قدر که از شاد بودن هات احساس رضایت داری گاهی به خودت اجازه بدی که بی هیچ سرزنشی اشک بریزی... بهترین جای دنیا همین جاست اگر بتونی گاهی عصبانی بشی ، بد و بیراه بگی ،دیوانگی کنی ...توی خونه... محل کار... وسط خیابان... پیش یه آشنا... یه غریبه... اما بعد.... عاقل ترین آدم دنیا بشی... بهترین جای دنیا همین جاست اگر همه آنچه در وجودت نهفته ست رو بپذیری حتی آنچه برای خود شرمساری می دانی.... بهترین جای دنیا همین جاست اگر خودت رو دوست داشته باشی... پی نوشت: - اگر تن شما به شکل سایر اشکال هندسی مثل:مکعب مربع ، مثلث ، کره و یا حتی اشکال غیر هندسی ست ...باز هم می تونید بهترین جای دنیا ایستاده باشید...!!! - فقط لطفا گاهی عکس زیر رو هم به خاطر داشته باشید ! دنیا
را ببین چه رنگ باخته...برای تو...! احوال نوشت : - هوای
پسِ رفتن ات را نمی توانم از سر به در
کنم و از دل هم... - چرا من
باید دنبال تو بگردم...؟نمی شود تو پیدایم کنی...؟ - این روزها ذوق عمیقی
دارم...کاش هوایت نپَرَد...! - نازنینی را می
بوسم...این روزها تنهایم نمی گذارد... - وای اگر نتوانم...وای! - تـا بـــا غــم
عـشـق تـو مـرا کـار افـتـاد بـیـــــچـاره دلــم در غـم بـسـیـار
افـتــاد بســیار فتاده بـود
هـم در غـم عـشـق امــــا نـه چـنـیـن زار کـه ایـن بـار افـتــاد ســـودای تــو را
بـهانـه ای بـس بـاشـد مــدهــوش تـو را تـرانـه ای بـس بـاشـد در کـشتن ما چه مـی
زنـی تـیـر جـفـا مـــا را ســر تــازیــانــه ای بــس بـاشــد مرد حامله بود ... کودک رویا ارضا می کرد ... زن خالکوبی می فروخت... و من هنوز نمیدانم چرا پیراهنت را قیچی می زنم؟! پی نوشت: خواستم فرار کنم اما...همه جا هست...حتی زیر دکلِ برقِ آن بیابان... وقتی در آغوش شهوت زده در راه مانده ای جان می دادم و خورشید چشمانم را می سوخت... بعدا نوشت : "به او بگو که دنیای دیگری هم هست
که
می شود در آن آواز خواند" -راستش به خاطر "رضا کیانیان" رفتم...اما انتظارات مرا در بازیگری (در این تاتر) بر آورده نکرد... - در این تاتر روش های استفاده از صحنه برام بسیار جذاب بود - گویا از آتیلا پسیانی پرسیدند که در این نمایش اشاراتی به وضعیت سیاسی فعلی ایران داشتید و او گفته: نه ! کاملا بی ربطه! ولی من نمی دونم چرا بعضی بخش هاش مردم کف و سوت می زدند! 2- سینمای داخله : طلا و مس ببینید...! 3- سینمای خارجه خانگی : گرگ و میش twilight چیزی که در این فیلم برام جذاب بود...تصویر های فوق العاده اش بود...مسحور بودم در ضمن من فهمیدم عاشق یه خون آشام شدن می تونه چه خوب باشه...!خون آشامِ مهربون سراغ ندارید؟! 4- موسیقی داخله : رندان مست استاد شجریان از اینجا دانلود کنید... مست شدم...حدود 10 روزی هست که استاد روزی حداقل 7 وعده این ترانه رو just for me می خونه! 5- موسیقی خارجه : wild از valeriya از اینجا میتونید ببینید و از اینجا هم دانلود کنید... بخشی از شعر این ترانه: ضمن اینکه این آهنگ وصف الحال است...رسما با این خانمِ خواننده همذات پنداری دارم! 6- کتاب : هر چیزی که از اینجا بخری : انتشارات کاروان این کتاب رو به هر کسی که فکر می کنم نیمه گمشده ام هدیه دادم و می دم! 7- وبلاگ : دوست عزیز : خاتون آرشیوش رو بخونید... (مکان: یکی از پایه های پل کریم خان...سر میرزای شیرازی...درست روبروی نشر چشمه!) اهدنا الصراط ال.......ال......راست ؟؟! *- خدایا ما را به راه راست هدایت فرما *- خدایا راه راست را راه ما قرار بده *- خدایا "راه ما" را راست کن! . . . *- خدایا راههای دیگه ای هم مگه هست؟! *- یعنی اینجا باید بپیچم؟! *- آخه مگه میذاری...بابا ما نمی خوایم " نظر کرده " باشیم...خدایا نظر از ما بگردان...بذار ببینیم دنیا دست کیه! *- من هر طرف "اون" بره می رم... *- یه تابلوی "مانده مسافت "این طرفا پیدا نمیشه؟! *- آزادیه دیگه...؟بله...!!! *- تابلو دیگه لازم نیست...بزار " اون دنیا "با هم حساب می کنیم...! *-طرف دست راست و چپ اش رو بلد نیست میگه....! *-دقت کردی "راست" ما میشه "چپ "اونایی که از اون ور می آن...؟! پی نوشت : - برداشت شما چیه ؟ - برداشت از این پست "آزاد" است! - این تابلوی لعنتی یک ساله که هر روز صبح فکر منو به خودش مشغول می کرد... فکر کنم امروز از مغزم بندازمش بیرون! بعدا نوشت : وقتی داشتم از این تابلو عکس مینداختم...قیافه آدم ها دیدنی بود... نمیدونم چرا همه فکر کردن من دارم کار سیاسی انجام می دم...اما برداشت من کاملا فلسفیه نه سیاسی..البته شما آزادید! درست وقتی که از هر کسی که توی این دنیاست دل بریدم ... درست وقتی که سرم توی لاکِ خودمه...اگرچه هنوز هم سلام ها رو با یه لبخند جواب می دم... درست وقتی به وجود چیزی به اسم محبت توی این دنیا معتقد نیستم... و عشق مسخره ترین واژه لغت نامه ذهنمه... در می زنه...میاد توی اتاقم ...کتش رو انداخته روی دست چپ اش یه جوری که انگار داره فکر منو پیش بینی می کنه...یه جوری که انگار داره اوضاع رو بررسی می کنه...میگه : -سلام خانمِ ....! شما خوبین؟ یه کم تعلل می کنه... -این روزا سرتون خیلی شلوغه...مشغولید حسابی ... باز هم تعلل... دست راستش رو میبره زیر کت اش ... یه سیب سرخ رو که تا حالا پنهانش کرده بود به سمتم میگره...یه جوری که انگار داره مهمترین کار زندگیش رو انجام میده! از این که دستش خیلی معطل بشه می ترسه یا شاید خجالت می کشه... سیب رو به سرعت میزاره گوشه میزم. می ترسه که مبادا بیفته...یه کم جا به جاش میکنه! یه جوری که انگار زمان براش خیلی کند می گذره بی ربط میگه : هستم در خدمتتون... و مثله برق در رو می بنده و میره نه تعجب می کنم و نه قلبم می لرزه... سیب رو که توی دستم میگیرم...چشمام می سوزه: چه قدر نیاز داشتم که یه نفر احساسم رو بفهمه...چه خوبه که یکی حواسش بهت باشه...چه قدر خوبه که یه نفر با چشماش بهت بگه که تو یه فرشته ای...چه قدر خوبه که یکی دوستت داشته باشه... به اینجا که می رسم اشکام سرازیر میشه...می خندم به فکرهای احمقانه احساسم!!! در اتاق رو قفل می کنم ...می دونم وقتی طغیان کنم هیچی نمی تونه جلوی اشکام رو بگیره... آره ... معادله ساده ایه: پی نوشت: در ادامه مطلب فقط یه معادله ساده رو نوشتم...چیز مهمی نیست. اصلا این پست چیز مهمی توش نیست... اصلا مگه زندگی ما چیزهای مهمی هم توش هست؟!!! به هر حال اگه دوست داشتی ادامه مطلب رو بخونی بهم بگو تا رمزش رو بهت بدم...

شاید با یه اسم جدید...![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
کز بلبلان برآمد فریاد بیقراری
گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت
تو در میان گلها چون گل میان خاری
چون گل میان خاری ...
ای گنج نوشدارو بر خستگان گذر کن
مرهم بدست و ما را مجروح میگذاری
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم ...
کاین عمر طی نمودیم ...
اندر امیدواری ...
اندر امیدواری ...
اندر امیدواری ...
اندر امیدواری ... 


خیال من بو میکنه نقش گل پیرهن تو
هنوز صدای تو میاد میون بازی های باد
کنار قاب پنجره هنوز دلم تورو میخواد
تو این کسالت عبث
تو این دیار هم همه
تو این سراب که بی کسی یه عمره عادت منه
به یاد دستهای تو تکرار روزو میشکنم
به جست و جوی یاد تو با آدما حرف میزنم
به هم نمیرسیم ما
چاره ای جز فاصله نیست
عهدیه که بسته شده
پس دیگه جای گله نیست …
نوازش تو حک شده رو شرم گونه های من
اسمت رو حرمت منه هم بسته ی جدای من
به اشتیاق این که باد از گونه تو بگذره
لبهای بیقراره من به باد بوسه میزنه
به هم نمیرسیم ما
چاره ای جز فاصله نیست
عهدیه که بسته شده
پس دیگه جای گله نیست …
اگر که اشتباه بود ؛ چه خوب بود اشتباه!
اگر که کوره راه بود ؛ چه امن بود کوره راه!
اگر که اشتباه بود ؛ اگر که کوره راه بود!
به هم نمیرسیم ما
چاره ای جز فاصله نیست
عهدیه که بسته شده
پس دیگه جای گله نیست …




To a secret place

ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |


